سيد محمد باقر برقعى

713

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

شكوفه شكوفه ديدم و ياد جمال او كردم * شكفت خاطر من تا خيال او كردم هرآن لطيفه كه گفتم ز لطف و نزهت گل * چو نيك درنگرى وصف حال او كردم فضاى تيرهء طبعم چو روز روشن شد * به دل چو ياد ز شام وصال او كردم ز شوق ، قامت سرو چمن به رقص آمد * سخن چو از قد با اعتدال او كردم به لاله و گل و سنبل ، نه رنگ ماند و نه بوى * چو من حديث رخ و زلف و خال او كردم هوا خوش است و چمن دلكش است و يار به كام * بيار باده كه حالى مجال او كردم ز قيل و قال جهان فارغم ز دولت عشق * كه عمر صرف به قيل و مقال او كردم حكايت خويش به توبه جام شكستم به جاى توبت خويش * بلى شكسته شود هركسى به نوبت خويش به نوبت است چو دور زمان و كار جهان * به هوش باش و غنيمت شمار فرصت خويش ز نوك كلك قضا كس خط امان نگرفت * مباش غرّه بدين چند روز دولت خويش غلام همّت اهل دلم كه در همه حال * نياورند ز دل بر زبان حكايت خويش فغان ز زشتى كردار اين بدانديشان * كه رنج مىطلبند از براى راحت خويش هزار خون جگر خورد « پارسا » و خوش است * كه سرخ داشت به سيلى هميشه صورت خويش ياد شاعر مه ديدم و از روى توام ياد آمد * گل گفتم و از بوى توام ياد آمد واعظ سخن از بهشت و كوثر مىگفت * بشنيدم و از كوى توام ياد آمد